به عنوان واعظ بیاموز خودت باشی

۸ اردیبهشت ۱۴۰۴ ۵ دقیقه مطالعه
به عنوان واعظ بیاموز خودت باشی

از طرف شخصی که خودش نیز همچنان در تلاش برای تحقق این امر است.
زمانی که فیلیپ بروکز (Phillips Brooks) در تعریف مشهور خود از موعظه چنین گفت که موعظه «ابلاغ حقیقت از طریق شخصیت» است، من معتقدم که او درباره شخصیت خود شما سخن می‌گفت، نه شخصیت فردی دیگر. برای من زمان زیادی طول کشید، اما احساس می‌کنم که سرانجام آموخته‌ام که در جایگاه وعظ، خودم باشم. نمی‌توانم بگویم که آیا این امر باعث شده موعظه‌هایم بهتر یا بدتر شود. اما آنچه می‌دانم این است که موعظه‌هایم خالص‌تر، بی‌ریاتر، راحت‌تر و قابل‌تحمل‌تر شده‌اند. می‌دانم که به‌عنوان یک واعظ هنوز باید چیزهای زیادی بیاموزم، و امیدوارم تا ده سال آینده همچنان این تعریف و تمجیدهای عجیب ولی حقیقی را دریافت کنم که «موعظه‌هایت واقعاً در طول سال‌ها بهتر شده است». اما دست‌کم اکنون احساس می‌کنم که حقیقت را از طریق شخصیت خودم موعظه می‌کنم.
همانند بسیاری از واعظان تازه‌کار و حتی برخی واعظان کهنه‌کار، من نیز در تلاش بودم تا «صدای» خودم را در موعظه پیدا کنم. زمانی که در کالج تحصیل می‌کردم، غرق در مطالعه رفرماسیون و پیوریتن‌ها بودم. تقریباً هر چه می‌خواندم یا قرن‌ها پیش نوشته شده بود یا ترجمه‌ای کهنه از متون قدیمی بود. در نتیجه، نوشته‌هایم در آن زمان طوری بود که انگار هدفم این بود که جایزه «ترجمه دقیق از لاتین» را دریافت کنم! جمله‌هایم غالباً طولانی، سنگین و پر از کلمات نامأنوس و منسوخ بود. یکی از استادان دلسوزم ـ که در بسیاری زمینه‌ها مرا تشویق می‌کرد ـ مرا به چالش کشید که برای قرن حاضر بنویسم، نه برای دوران قهرمانانم. این توصیه برایم دردناک بود. نمی‌دانستم آیا باید به او اعتماد کنم یا خیر. به هرحال، مگر نشانۀ دینداری نبود که از واژگانی چون «بایسته بود»، «افترا» و «غامض» استفاده کنم؟ اما حقیقت این بود که چنین نبود. من باید خودم می‌بودم، نه اینکه سعی کنم ظاهری پیوریتنی به خود بگیرم. (به‌طور جالبی، پسرعموی من که همکلاسی‌ام نیز بود، تیشرتی به تن داشت که روی آن نوشته شده بود: «از آدم‌های پیچیده دوری کن!»؛ و جالب اینجاست که او در طول چهار سال دانشگاه فقط با یک دختر معاشرت داشت!)
در دانشکده الهیات متوجه شدم که بسیاری از همکلاسی‌هایم، گویی نسخۀ دوم استادان موعظه‌شان شده بودند. این پدیده همچنان در میان دانشجویان مشهود است: استادان موعظه شاگردانی را پرورش می‌دهند که بیش از حد به آن‌ها شباهت دارند. بخشی از این موضوع به این دلیل است که برخی استادان بیش از حد بر سبک شخصی خود تأکید می‌کنند ـ سبکی که ممکن است برای آنان ثمربخش باشد اما لزوماً برای همه شاگردان مناسب نیست. بخش دیگری از این مشکل به خود شاگردان بازمی‌گردد. چون ما با اشتیاق در پی الگو گرفتن هستیم، گاه بی‌اختیار به تقلید کامل از استادان خود می‌پردازیم، به‌ویژه آنانی که بر ما تأثیر عمیق گذاشته‌اند.
در دانشگاه گوردون-کانوِل (Gordon-Conwell)، نمونه‌های کوچکی از هادون رابینسون (Haddon Robinson) را بسیار دیدم. البته این بدین معنا نیست که همۀ این شاگردان واعظان بدی می‌شدند؛ اما باید درمی‌یافتند که فقط یک هادون رابینسون وجود داشت، و آنان آن شخص نبودند.
با اینکه موعظه‌های رابینسون برای من بسیار پربرکت بود، اما بیشتر وسوسه می‌شدم که از واعظان دیگر تقلید کنم. در سال‌های آغازین خدمتم، گاهی نسخه کوچکی از جان پایپر (John Piper) بودم. من موعظه‌های بسیاری از او شنیده بودم و بی‌شک در دعاها، عناوین موعظه‌ها، و حتی نحوۀ ادای واژۀ «خوشی» تحت تأثیر او بودم. سوءتفاهم نشود؛ من همچنان از جان پایپر درس‌های بسیاری می‌آموزم. اما گاهی موعظه‌های خودم را با موعظه‌های او تعویض می‌کردم! اما گمان می‌کنم خودِ پایپر نخستین کسی می‌بود که به من می‌گفت: «همان انجیلی را که من موعظه می‌کنم، موعظه کن، اما لازم نیست مثل من موعظه کنی.» سال‌ها طول کشید تا فهمیدم که اشکالی ندارد که شبیه جان پایپر نباشم. شخصیت من ـ حتی جدا از عطای موعظه ـ با او تفاوت داشت.
در طول مسیر، واعظان برجسته دیگری هم بودند که می‌خواستم شبیهشان شوم. ای کاش می‌توانستم هنگام قرائت متون، مانند الیستر بگ (Alistair Begg) شوخی کنم. ای کاش همچون تیم کلر (Tim Keller) خلاق و هماهنگ با فرهنگ روز می‌بودم. دلم می‌خواست مانند سی. جی. ماهانی (C.J. Mahaney) خوش‌مشرب و فروتن باشم. گاه آرزو می‌کردم که می‌توانستم همچون مارک دریسکل (Mark Driscoll) بداهه‌گویی کنم، یا به اندازه د. ا. کارسون (D. A. Carson) باهوش باشم (هرچند سعی کردم با بازی‌های کلامی خود را بامزه نشان دهم، اما چندان موفق نبودم!). حتی فکر می‌کردم چه خوب می‌شد اگر می‌توانستم مانند راب بل (Rob Bell) با جذابیت خاص خود ارتباط برقرار کنم.
در طی سال‌ها روش‌های گوناگونی را در موعظه آزمودم. بدون یادداشت، با یادداشت‌های مختصر، و حتی با دست‌نوشته کامل موعظه کردم؛ چراکه واعظان محبوبم هر یک یکی از این شیوه‌ها را برمی‌گزیدند. اما اکنون دریافته‌ام که بهترین روش برای من در این مرحله از خدمتم، استفاده از یادداشت‌هایی جامع ولی منعطف است ـ یادداشت‌هایی که شامل تصحیحات و نکات حاشیه‌ای نیز می‌شود. شاید برخی استادان موعظه این رویکرد را تأیید نکنند، اما گاه باید پذیرفت که هر واعظ باید روشی را بیابد که برایش کارآمد باشد. بی‌شک قواعدی برای موعظۀ خوب وجود دارد، اما گاهی تنها می‌توان گفت: «نمی‌دانم چرا، اما این روش برای من مؤثر است.»
از سال ۲۰۰۲ که به‌عنوان شبان منصوب شدم، تخمین می‌زنم که حدود ۵۰۰ بار موعظه کرده‌ام (هر یکشنبه صبح و عصر). گمان می‌کنم پس از حدود ۴۵۰ موعظه، واقعاً صدای خود را پیدا کردم. این بدان معنا نیست که همۀ آن موعظه‌ها بی‌ارزش یا غیرواقعی بودند. من هیچ‌گاه با لهجۀ اسکاتلندی موعظه نکردم یا داستان‌های نادرستی درباره کودکی‌ام در گرین‌ویل، کارولینای جنوبی نساختم. اما زمان بسیاری طول کشید تا عمیقاً به حقیقت اعتراف پولس برسم که گفت: «به فیض خدا، من آنم که هستم.»
یادگیری این نکته که به‌عنوان یک واعظ ـ به‌ویژه در آغاز راه ـ خودت باشی، یکی از سخت‌ترین و مهم‌ترین درس‌هاست. از شور و شوق، شوخ‌طبعی یا دانشی که متعلق به دیگری است، تقلید نکن. شخصیت خود را کنار نگذار، فقط به این دلیل که قهرمان واعظی تو، شخصیت متفاوتی دارد. از بهترین‌ها یاد بگیر، اما به یاد داشته باش که جماعت تو باید در روز یکشنبه صدای تو را بشنود، نه پژواکی از شخصی که آرزو داشتی مانند او باشی.
بگذار شخصیت تو پیوسته به‌دست روح خدا تصفیه شود، و اجازه بده که حقیقت کلام خدا از درون شخصیت خودت بدرخشد. به‌عنوان شخصی فانی، برای انسان‌های فانی موعظه کن. و هیچ‌گاه فراموش نکن که خودت باشی.
کوین دی‌یانگ

اشتراک‌گذاری: